الفيض الكاشاني
107
عرفان مثنوى ( فارسى )
هست بيدارى چو دربندان ما گفت ليلى را خليفه كان تويى * كز تو مجنون شد پريشان و غوى « 1 » از دگر خوبان تو افزون نيستى * گفت خامش چون تو مجنون نيستى هركه بيدار است او در خوابتر * هست بيداريش از خوابش بتر چون به حق بيدار نبود جان ما * هست بيدارى چو دربندان ما جان همه روز از لگدكوب خيال * وز زيان و سود وز خوف زوال نه صفا مىماندش نه لطف و فر * نه بهسوى آسمان راه سفر خفته او باشد كه او از هر خيال * دارد اميد و كند با او مقال ديو را چون حور بيند او به خواب * پس ز شهوت ريزد او با ديو آب ضعف سر بيند از آن و تن پليد * آه از آن نقش بد بد ناپديد مرغ بر بالا پران و سايهاش * مىدود بر خاك پران مرغوش « 2 » ابلهى صيّاد آن سايه شود * مىدود چندانكه بىمايه شود بىخبر كان عكس آن مرغ هواست * بىخبر كه اصل آن سايه كجاست تير اندازد بهسوى سايه او * تركشش خالى شود از جستوجو تركش عمرش تهى شد عمر رفت * از دويدن در شكار سايه تفت مادر بتها بت نفس شماست مادر بتها بت نفس شماست * زانكه آن بت مار وين بت اژدهاست آتش و سنگ است نفس و بت شرار * آن شرار از آب مىگيرد قرار سنگ و آهن ز آب كى ساكن شود * آدمى بىآن دو كى ايمن شود بت سياه آب است در كوزه نهان * نفس مر آب سيه را چشمه دان
--> ( 1 ) - غوى : گمراه ، بيراه . ( 2 ) - مرغوش : شبيه مرغ .